محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

محمد پارسا مثل آرامش دریا واسه مامان و بابا

روز مادر

عزیز مامان هیچی شیرین تر از این نبودکه تو این روز بوسم کنی و بهم بگی "روز مامان مباکک" و این اولین تجربه زندگیم بود که در کنار روز زن  روز مادر مبارک رو هم بشنوم . مامانی عاشقانه دوست دارم و از صمیم قلب واست دعای سلامتی و عاقبت به خیری می کنم . واست دعا میکنم هیچ وقت دلتنگ روزای کودکیت نشی و نگی کاش بچه بودم و هیچ غمی نداشتم حرفی که همه ما بزرگا حداقل یک بار گفتنش رو موقع برخورد به مشکلات تجربه کردیم . ایشالا وقتی بزرگ میشی و قد میکشی هیچ مشکلی نداشته باشی و اگرم داشتی زود زود زود با توکل به خدا حلش کنی.مامانی اینو بدون که دعای خیر من همیشه بدرقه راهته ...
21 ارديبهشت 1392

خاطره

  سلام عزیز دل مامان امروز اومدم تا از شیرین کاریات بنویسم از شعرهایی که می خونی نمیدونی چقدر خوشحال میشم وقتی لحظه لحظه رشدتو میبینم و با تمام وجودم حس میکنم و از خدا میخوام که همیشه کمک کنه تا همیشه و تو همه مراحل زندگیت تو مسیر درست قدم بزاری و انقدر رشد کنی تا به کمال برسی و به قول قدیمی ها عاقبت به خیر شی خب حالا بزار بگم چیکار میکنی مامان یه جمله از شعر رو میگه تو هم جمله ی بعدی رو دست و پا شکسته میخونی شعر آهو (که مریم جون یادش داده) :مامان: آهویی دارم  پسرم:خوشتله   مامان:فرار کرده پسرم:دستم م:دوریش برایم پ:مشکله م:کاشکی اونو پ:میبستم م:ای خدا پ:چیکا میکنه م:اهومو پ:پیدا میکنه شعر یه ...
28 فروردين 1392

پیام نوروز 92 واسه جیگر مامان

ای کاش که هر لحظه بهاری باشی هر روز پر از امیدواری باشی هر ۳۶۵ روز امسال سرگرم شمردن هزاری باشی! مامانی امیدوارم سال 92 همیشه تنت سالم باشه همیشه بخندی بزرگ بزرگ بزرگ شی و همه ی لحظه هات پر از لبخند خدا باشه خیلی خیلی خیلی ... زیاد دوستت دارم ...
20 فروردين 1392

تولد مریم جون

خیلی خوشحالم که امروز دنیا رنگ دیگه ای میگیره و خورشید شادمانه طلوع میکنه چون امروز مریم جون به دنیا اومده مریم جونم تولدت مبارک(محمدپارسا)     ...
1 بهمن 1391

شروع حرف زدن

سلام عزیز دلم، امروز بعد از مدتها اومدم که بگم بهانه ی زندگیم کم کم و دست و پا شکسته حرف میزنه و من و باباش کلی ذوق میکنیم که محمد پارسای کوچولویی که یه زمانی حتی نمی تونست گردنشو نگه داره حالا راه میره ، میدووه، حرف میزنه و شیرین کاری میکنه و چقدر قشنگ و لذت بخشه دیدن لحظه لحظه رشد و تکامل این کوجولوی ناز نازی و مهربون(الان پسرم ا سال و 5ماه و 22 روزشه) بعضی ا ز کلماتی که میگه: مامان ، باباسیب،انور(انگور)،کیبی(کیوی)،موز،پوس،غذی،کاپیشن،قاش(قاشق)،بال،پای،بل بل(بغل)،آب،دای جون(دایی جون)،ممی(مریم جون)، عمه، خاله، بیده، اینجی(اینجا)، لالا،لب،نی  نی ،الو، گوش، چیش(چشم)، چیس(چیپس)،آب،جیش،عبض(منظورش اینه که من و عوض کن)،سوخ کی(یعنی پ...
1 بهمن 1391

بدون عنوان

مامان جون قسمت نشد ببرمت حرم آخه جمعه رفته بودیم شیروان اونجا رفتیم دسته دیدیم ، تو هم حسابی با اون دستای کوچولوت سینه زدی و با تعجب مردم رو نگاه می کردی از خدا می خوام کمک کنه تا همیشه مثل امام حسین بخشنده و بزرگوار ، ياور ضعيفان‏ ، شجاع و دلاور‏ و بردبار باشی و همیشه ایشون رو سرلوحه زندگیت قرار بدی تا حسینی بشی. حواست باشد حسینی می شوی یا یزیدی...یزیدی شدن در یک قدمی ست کافی ست چشم دلت را ببندی!     ...
6 آذر 1391